* تکه های فراموش شده قلبم

   پاره های روحم

   و من

  کنجی در این دنیای بر باد رفته.

*با حسی فنا شده

  پا به ویرانه روحم نهادم

  به خرابی تن دادم

  و خود را در  آغوش خداوند رها کردم

  هر چند که چیزی  از من نمانده بود

  که به پای خداوند افکنم.

   و با توان ناتوانی

  گریستم و گریستم.

*میدانم خداوند مرا میشنود

  مرا مینگرد

  حتی میدانم مرا هر دم به سوی خویش فرا میخواند.

  کاش مرا هم امیدی به رویتش

  و شنیدن آوایش بود.

*نسیمی از میان پاره هایم میوزد

  روحم میلرزد

  قلبم اندوهگین است.

*خاطراتم از انتظار لبریزند

  اما انتهای داستان من آخر این انتظار نبود

*امشب یاد خدا

  پاره های روحم و تکه های قلبم را

  مرهمی خواهد بود…میدانم.

  امشب اشکهایم را روانه دیار غربت کردم

  که تا ابد ببارند

  میدانم  که پایانی بر این رنج نیست…میدانم