روز عاشورا است . . .
شبی تاریک و ظلمانی است
چنان تاریک گویا
روشنی و صبح را هرگز وجودی نیست
دل اهریمنان اما
پر از آشوب و طوفانی است
برای فتنه و تدبیر خونریزی
برای خامشی آن چراغ روشنایی
و از نو برنهادن سنگهای کاخ بیدادی
که اکنون رو به ویرانی است
در آن سو خیمه گاهی سبز هم برپا است
در آنجا یادگار مرتضی و زاده ی زهراست
« هلا یاران کنون اهریمنان پست
برای کشتن من اینچنین جمعند
من عهدی با خدا کردم که از روز ازل بر جاست
من امشب بر گرفتم بیعت از گردن شما را
راه خود گیرید
که فردا کشته خواهد شد
هر آن کس راه او با ما است »
کنون خون در رگ یاران او جوشید
همی گفتند ای مولا
در این آوردگه باید
شراب معرفت نوشید
به راه حق و دینداری
باید تا کفن پوشید
* * *
شبی تاریک و ظلمانی است
دل اهریمنان گویا
پر از آشوب و طوفانی است
« بیا عباس در اردوی ما امشب
بگیر از دست من این نامه از آن پادشاه امشب
بیا تا بر تو بخشم هر چه خواهی
ملک و دینار
یا سیم و زر بسیار
بیا تا بر تو ایمن باشد آن تیر جفاکاران
به فردا در پی پیکار »
کنون عباس پور حیدر صفدر
کنارش شمر دون آن زاده ی منکر
غضب کرده است عباس از درون آتش
تب مردانگی افتاده بر جانش
همی خون می جهد از چشم غمبارش
نگاه شمر از ترس و جبن بر زیر
نبود اندر کسی یارا
در آن حالت نگه بر چشم و بالایش
« منم عباس
مرد مردان
شیر بیشه ی خوبان
ز من مردانگی گردیده جاویدان
منم پور علی
من زاده ی ام البنینم
مرا مادر نبوده فاطمه اما
کنون با زاده ی زهرا نشینم
من آن روح فتوت بر ره حق و جهادم
به راه عشق و آزادی چنین مردانه استادم
برو ای شمر ملعون چون نمی ارزد
همه عالم دهی
از بهر عباس دلاور
تار مویی از علی اکبر علی اصغر »
* * *
روز عاشورا است
ناله های کودکان از بهر آب
از بر عباس جانفرسا است
دست گیرد کودکی دامان او گوید
عمو جان آب
قلب او گردیده خون و
جان او گردیده بی تاب
* * *
از کنار القمه آید صدایی
ناله ای آید همی گوید «برادر!»
قلب مولا پر تپش شد
« این صدای کیست یارب
وای عباس من است او
وای علمدار من است او
بر لبش همواره «مولا» بود اکنون
از چه می نالد
چرا گردیده در خون »
* * *
دستهای آن دلاور
در کنار القمه افتاد
مشک بر دندان گرفت و
از خدایش خواست یاور
« خود ننوشیدم از این آب
کودکان تشنه اند
دستهایم قطع کردید
ای جفاکاران خدا را !
تیر از این مشک گیرید »
دست نا مردی به تیری
زد به چشمان ابوالفضل
گفت «ای جان ای برادر
دست من آیا تو گیری ؟ »
* * *
قلب مولا پر زخون است
دامنش از خون عباس
لاله گون است
بوسه بر پیشانی اش زد
گفت« عباسم برادر
از چه بالایت چنین
در خون خود بنشست
قلب من از این غمت بشکست »
* * *
ظلم و بیداد است این آتش
که آن فرزند اهریمن
بر اهورا جان فرزندان آب و روشنی
اینچنین افروختش
* * *
شصت و یک سال از زمان هجرت پیغمبر خاتم
روز عاشورا است
یک نفر در کربلا تنها است
او که بانگ هل من ناصرش بر ما است
یک نظر می بیند او
پیکر خونین فرزندان و یاران در برابر
زخمها بر تن
چشمهای خیس زینب
آه او فرزند زهرا است
او همان دردانه ی پیغمبر و فرزند طاها است
او که جای بوسه ی پیغمبری بر گردنش پیدا است
او حسین است او حسین است
او که بهر مصطفی چون نور عین است
او که بر دامان احمد بود و دست احمد از بهر نوازش بر سرش بود
از چه رو تنهاست و
این مردمان آسود
* * *
« من حسینم من حسینم
بهر آن دنیا شفاعت
من که نور العالمینم
من حسینم
زاده ی حیدر
من ز احمد او ز من باشد
زاده ی زهرای اطهر
کیست تا در این زمان بی کسی بر من
دست من گیرد
تا که عقبایش تواند
گیردم دامن
گر شما بر دین حق نا استوارید
مردی و مردانگی بر جا بیارید
همچو حر آزادگی را پیشه گیرید
تخم نفرت از ریشه گیرید »
* * *
آه ای نامردمان گویی
مهر در قلب شما خفته است
سنگ در آن سینه ی تاریک بنهفته است
* * *
اینک او بر هر طرف بیند کسی نیست
نیست او را جز خدا یاریگر و یاور
آن طرف آن پیکر غرقه به خون اکبرش پیدا است
آن یکی قاسم چنین خفته است
یادگاری از برادر
آه آنجا در کنار القمه
دست خونین که افتاده است
« آه عباسم برادر
ای علمدارم
قلب من از بهر تو بشکست
آن قد رعنای تو اکنون
چنین در جوی خون بنشست
قامتم خم شد
پشتم از اندوه بشکسته است
نیست یار و یاوری اکنون کنارم
هر طرف یاران من غلطیده در خون
ای خدا من یاوری جز تو ندارم »
* * *
« زینبم ای خواهرم ای بوی مادر در مشامم
این یتیمان را به دستان تو بسپارم
عابدینم
این چراغ روشنی از دست من گیر
این شب تاریک را پایان نباشد
تو ره استادگی پی گیر
آب را زینب ، آب !
روشنایی را روشنایی زینب
تا که آلوده نکرده است اهریمن
تو ره روشنگری پی گیر »
* * *
« کوفیان! اینک منم
من حسینم
من که فرزندان ، برادر
من که یاران را فدا کردم
من به راه دین حقم
من پلیدی را ز جان خود جدا کردم
من فدای دین جدم
من فدای روشنایی
من فدای آب پاکم
من که بر آن درگه عالی
پیوسته در راز و نیازم
من به درگاه الهی
بنده ای بس پاکبازم
دیده ام من
طور سینا
همچو موسی
دیده ام نور الهی
همچو عیسی
همچو ابراهیم اسماعیل قربانی نمودم
همچنان ایوب در صبر و شکیبایی غنودم
گر چه اشک از دیدگانم از بر یوسف روان است
من، نه چون یعقوب
راه استواری طی نمودم
گر که این سان روشنایی
گر که این نور الهی
جز به خون من نمی ماند
گر که راه جد من
سوی قربانی مرا خواند
کنون که منتظر مانده است ای بابم
به دیدار تو چشمان پر از آبم
پس ای شمشیر در یابم
پس ای شمشیر در یابم »







