حسی که فقط برای تو قشنگه ،شاید
شاید هم یه جور ترس باعث می شه این حس تو رو حتی تا مرز خفگی ببره ولی حتی اونقدر صورتت رو کبود نکنه که اونی که باید بفهمه .
ترس از اینکه شاید این حس باز هم برای قشنگتر شدن جا داشته باشه و اگر قشنگ تر نشه باید بفهمی که اصلا قشنگ نبوده . برای همین نمیذاری بیاد بیرون .
اما یه موقع به خودت میای که میبینی تمام درونت رو گرفته. اونوقته که میبینی ته قشنگیای دنیاست .
بعد تازه به دست و پا می افتی و تلاش می کنی که مخفی بمونه اما با هر یک باری که مژه هات بالا و پایین می ره با یه قطره اشک همش لو میره . و اینقدر صورتت کبود میشه که دیگه پررنگتر شدنش محاله .
اونوقته که همه می فهمن .
بعد اونقدر عادی میشه که تبدیل میشه به قشنگترین حس مزخرف دنیا.
همون موقع است که یهو همه چیز خراب میشه و دنیا رو سرت اوار .
همون وقته که دیگه هیچی نداری جز یه خاطره دردناک از یه حسی که یه زمانی خیلی قشنگ بود حتی با اینکه میدونستی به هیچ جا نمیرسه.
میدونستی که تهش همین جاست.
